چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
فصل باروني . . . !
فصل باروني بيشه رنگ چشماته هميشه
حس تازه بودن من بي نگاه تو نميشه
حس تازه بودن من بي نگاه تو نميشه
اگه ديروز ، اگه فردا ، اگه با هم ، اگه تنها
با توام خود خود تو ، اگه حتي توي رويا
نه ميافتم به پاي تو ، نه ميميري براي من
هميشه رد پات پيداست ، كنار رد پاي من
كاش دوباره بودن من ، رنگ بودن تو باشه
كه در بستهي قلبم ، باز با دستاي تو وا شه
تو مثل شباي مهتابي و باروني
وقتي كه نباشي ، دلگيرم و ميدوني
حرفاي دلم رو با اشك تو ميگفتم
بارون كه ميباره باز ياد تو ميافتم
از غم من و غم تو ، تب من و تب تو ، همه بيخبرن
از دل من و دل تو ، شب من و شب تو ، همه بيخبرن
افشين يدالهي
نوشته شده توسط خجالتی در 12:43 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه سی ام مهر 1386
ساقي ما . . . !
ساقي ما كه بود لعبت چار و شش و هشت
جامه از تن به در آورد ولي باده نهشت ...
جامه از تن به در آورد ولي باده نهشت ...
دل به اميد رخش بي مه مهرويان رفت
تا سر كوي بتان رقص كنان بايد رفت ... !
نوشته شده توسط خجالتی در 13:32 | | لينک به اين مطلب



